• امروز : یکشنبه - ۳۰ شهریور - ۱۳۹۹
1
گزارش اختصاصی نسل تدبیر از موسسه خیریه فیاض بخش تبریز؛

بچه‌هایی‌ که‌ هرگز بزرگ نمی‌شوند/محبت خالصانه،‌ زبان مشترک اهالی این خانه

  • کد خبر : 154970
  • ۱۲ دی ۱۳۹۸ - ۱۲:۲۳
بچه‌هایی‌ که‌ هرگز بزرگ نمی‌شوند/محبت خالصانه،‌ زبان مشترک اهالی این خانه
دنیای کوچک بچه های که با موهای سفید و چین های روی صورت هرگز بزرگ نمی شوند، گاه به سادگی خواسته های کوچکی مثل آغوشی پر از محبت خلاصه می شود.

نسل تدبیر/سیده فاطمه مرتضوی: روز پرستار و میلاد حضرت زینب کبری(س) بهانه ای شد تا با کانون رضوی پلاک هشت همراه شوم، همراه برای سفری به مقصد زندگی آدم هایی متفاوت.

چهره هایی که ظاهرشان مشابه سایر افراد است و مانند همه شان؛ می آیند، می روند، می خورند، می خوابند و ازهمه مهم تر دوستدار محبت و آغوشند.

شاید ظاهرشان یا شماره ثبت شده در شناسنامه شان سن و سال زیادی را نشان دهد اما شخصیت نهفته در درونشان هنوز مانند کودکی معصوم و جدا از سیاهی های دنیای آدمی، پاک، باقی مانده است.

دنیایی به بزرگی و سادگی یک مرکز

موسسه خیریه فیاض بخش تبریز، مرکز نگهداری از دخترانی است که نیازمند نگهداری و خدمات مراقبتی ویژه ای مثل توانبخشی های روانشناختی هستند.

این مرکز از سال۹۴ در تبریز تاسیس شده و از دختران ناتوان ذهنی عمیق و سالمندان و دختران بی سرپرست بالای ۱۴ سال نگهداری می کند.

انتهای آبادانی مسکن تبریز، تابلویی شما را به سمت درب بزرگ و اصلی موسسه راهنمایی می کند و در ورودی نیز مجسمه ای از موسس دست به خیر این مرکز، محمدعلی فیاض بخش، به استقبال نگاه ها می آید.

مسیر آسفالت شده درون مجموعه شیب نسبتا تندی دارد، بالاتر که می رویم واحد هایی که حیاط بزرگ مشترکی دارند، قرار گرفته اند و هریک با تابلویی مشخص از ویژگی ساکنان خود خبر می دهند.

اهالی این خانه مهمان دوستند…

دختری با شال آبی رنگ در حیاط است و لباس های خیسی را برروی بند پهن می کند، با دیدنمان به سمت ما می آید و با خوش رویی خوش آمد گفته و جلوتر از ما می رود تا به دوستانش ورودمان را اطلاع دهد.

هنگام ورود به ساختمان، بویی که ناشی از مواد ضدعفونی کننده است، به مشام می رسد و قفسه ای که برای جاکفشی ساخته شده در سمت چپ ورودی قرار گرفته است.

بعد از راه رویی که به اتاق ها راه دارد، سالنی است که دورتادورش صندلی دارد و تلوزیون نصب شده روی دیوار از مکانی برای اوقات فراغت اهالی حکایت دارد.

بر روی یکی از صندلی ها بانویی نشسته که خطوط روی چهره اش از مسن بودن او سخن می گوید، با دستش اشاره می کند که به سمتش بروم، سلام می دهد و عید را به من تبریک می گوید.

انگشتر دوست دارم اما گرانقیمتش را نه!

بعد با لبخندی که کل چهره اش را دربر گرفته، می گوید: من انگشتر خیلی دوست دارم، طلا و گرانقیمتش را نه، برایم از آن معمولی ها بیاور.

و بعد به دستانش که پر از النگو و دستبند های صورتی ست اشاره می کند، وقتی می شنود”چه دستبند های قشنگی دارید” محبت جاری در رگ هایش بیشتر به جوش می آید مرا به آغوشش می کشد، آغوشی سرشار از خلوص نه برای تظاهر یا ریا.

بغل دستش بانویی ست که زهرا نام دارد، شروع به تعریف از بردارش می کند که چند وقتی ست به او سر نزده و خواهری که هرازگاهی اورا به خانه خود می برد و بعد از مدتی دوباره باز می گرداند.

دوست داشتن هایی از جنس وفا و اخلاص

زهرا وقتی سخن مرد مخاطبش را نسبت به بی مهری خواهرش می شنود با برخوردی تند می گوید: او هرچه باشد خواهرم است، من همه جوره دوستش دارم.

پرستار آن بخش گل نرگسی را که به مناسبت روز پرستار تهیه شده تحویل می گیرد و با لبخند می گوید: من مثل عضوی از این خانه در کنار اهالی اش، نه فقط کار بلکه زندگی می کنم.

 

جدا از جمع و شلوغی هایشان، بانوی آرامی‌ست که بر روی تختش در اتاق نشسته، بافتنی در دستش دارد و مشغول بافتن است، صدای موسیقی رادیو نیز از رویاها و حال خوبی که او در ذهنش می بافد، خبر می دهد.

با لبخندی که انگار سالهاست مارا می شناسد، می گوید: بافتن را از مربی مان یاد گرفتم و برای خواهرم و بچه هایش همیشه لباس می بافم.

آسمان با ابری بودن هوای این خانه، می بارد

از آن بخش خارج می شویم و ابرهای گرفته کم کم شروع به باریدن می کنند، در ورودی بخش داخلی تر پرستاران از ورود آقایان ممانعت می کنند چون وضعیت دختران از بابت پوشش و ناتوانی ذهنی چندان مناسب نیست.

سالن بزرگی در وسط بخش قرار دارد که در گوشه درب ورودی اتاق هایی با تابلوی” اتاق امنB” قرار گرفته و سرویس های بهداشتی که مخصوص مددجویان آن بخش طراحی شده است.

صدای موسیقی در سالن به گوش می رسد و دختران بی توجه به آن هریک مشغول کاری هستند و فارغ از دنیای بقیه در ذهن و دنیای خود سیر می کنند.

دغدغه بزرگی به اندازه لیوانی قرمز!

پیرزنی با موهای سفید و کوتاهش به سمتم می آید، و با چشمانی که انگار بزرگترین دغدغه را در خود نهان دارد، می گوید: دخترم می شود بار دیگر که آمدی برایم لیوان قرمز بیاوری، حتما قرمز باشد.

چند دقیقه بعد دستش را روی شانه ام می گذارد و دوباره خواسته اش را تکرار می کند، خواسته ساده ای که برای دنیای ساده او حکم دغدغه ای بزرگ دارد.

پرستاران این بخش لحظه ای متوقف نمی‌شوند، در هر لحظه حواسشان جمع یکی‌ست تا خطری بزرگ دختران کوچکشان را تهدید نکند، برایشان چای می ریزیند، به حرفشان گوش می دهند و در مواقع خرابکاری خشم خود را فرو می برند.

یکی از پرستاران که خستگی چهره اش تاثیری بر رفتار او نگذاشته، راجع به دنیای متفاوت این دختران می گوید: آنها ۴۹ نفرند و برخلاف ظاهر و سن شان هنوز مثل کودکی چند ساله در تشخیص خوب و بد ناتوانند.

مراقبت از بچه هایی که هرگز بزرگ نمی شوند

او با اشاره به اینکه هر شغلی خستگی و سختی خود را دارد، ادامه می دهد: پرستاران عادی فشار کاری زیادی دارند اما نوع کار ما بخاطر تفاوت هایی که مددجویان ما با بیماران عادی دارند، متفاوت تر است.

این پرستار دلسوز زمانی‌که بسته هدیه نبات متبرکه آستان قدس رضوی را می گیرد، اشک در چشمانش جمع می شود و با بغضی می گوید: اهالی این خانه مثل بچه هایی هستند که بزرگ نمی شوند، مراقبت از آنها وظیفه من است و من با وجود سختی ها از این انتخاب پشیمان نیستم.

همه ما از سختی شغل پرستاری و عشق خستگی ناپذیری که لازمه این شغل است، آگاهی داریم اما سخن اینجاست بودن کنار پرستارانی که وظیفه شان مراقبت از افرادی خاص یا به قول تفسیر درست خودشان ” بچه هایی که هرگز بزرگ نمی شوند” عشق و تحملی می خواهد که هرکسی از پس آن برنمی آید.

لینک کوتاه : https://nasletadbir.ir/?p=154970

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

کلمات کلیدی